يكى بود، يكى نبود، يه روزِ بَد
يه پرستو تو آسمون پر مىزد
خسته شد و نگاهى كرد به پايين
پراشو وا كرد و اومد رو زمين
تو سرزمين اون روزا آروم نبود
همه جا ديده مىشد خونِ كبود
چكههاى خون رو زمين پدا بود
پرستو ديد جُلوش پر از دعوا بود
اومد جلو، ديد چند تا گربه با سنگ
هِى مىزنن به بال كفتَرا چنگ
مرغابىها چِشاشونو تر مىكنن
گُرگا هم اونا رو پرپر مىكنن
كبوترا رو سبزهها مىاُفتن
با جيكجيك از قفس شكوه مىگفتن
كه ناگهان تير سياه برون شد
به هدف خورد و سبزهها گلگون شد
همه جا سرخ، دل پرستو لرزيد
خواست همدم كفتَرا شه، مىترسيد
آخه مامان و باباش تو آسمون
نشستن چشم به راه دخترِشون
ولى اون كه نمىتونست بشينه
همينجور بى خيال آروم بگيره
پس جيكى زد وگفت:" آهاى زورگوها
چرا مشت مىزنين به پَرّندهها؟ "
ميون خس و خاشاك چند تا شيدا،
از پرستوها شده بودن جدا
جيك مىزدن، ماجرا رو مىديدن
صداى اين پرستو رو شنيدن
اومد جلو، سينههاشو سپر كرد
جيكى زد و زورگوها رو خبر كرد
گفت:" نمىترسيم چون خدا بزرگه "
يكى از گربهها تيرى به در كرد
به سينهى پرستو خورد و افتاد
از درد آهى كشيد و ناله سر داد
پرندهها يه دسته اى جَم شدن
دور پرستو اومدن خَم شدن
پرستو راه نفسِش بند اومد
خواست كه پاشه ولي سرش درد اومد
پرندهها جيغ مىزدن همچو باد
يكى هم به پرستو نفس مىداد
رو سينهى پرستو پر زِ خون بود
پَرو بالش شده بود سرخ و كبود
يكى انبوهِ خونو كنار مىزد
يكى داشت گريه مىكرد، هوار مىزد
اشك تو چِشِ پرنده ها حلقه بود
هر چى تلاش مىكردن بىفايده بود
خون از تنِ پرستو زد فوّاره
نفس نداشت كه ديگه تاب بياره
با چشماى ناز و پاكِش خيره بود
دنيا جلو چِشاش ديگه تيره بود
يكهو همه ديدن كه اون آروم شد
همينجورى باز بود چِشاش، تموم شد
پرندهها گريه و زارى كنون
شد همه جا يادِ پرستو و خون
يكى از اون پرندهها كه جنگيد،
اومد جلو پرستوى عشقو ديد،
يكى از اون پرندهها من بودم
يادِ پرستو، همه تار و پودم
هنگام مرگ، چشماى ناز و معصوم
هميشه يادم مىمونه، اى مظلوم
چشمايى كه كنده بودو داشت مىرفت
چه مظلوم از زندگى داشت چشممىبست
پرستو! كاش وقتى كه مىجنگيدم،
جاى تو من به لاله مىغلتيدم
به جونِ اون چِشاى ناز و معصوم
همون زمان كه جون مىداد چه آروم
به اون چِشات حتّى اگه بميرم،
نمىگذرم، خونِتو پس مىگيرم