|
|
|
|
چلچراغ
با چلچراغ یاد تو نورانیم هنوز ...
|
|
|
هوای قلب من بی عشق تو طوفانی و ابریست و میگیرد دلم زین لحظه های سرد و بارانی دلم تاریک ظلمانی ست دور از چشم زیبایت بتاب ای چلچراغ عشق در شبهای ظلمانی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 3:19 توسطامیر |
|
|
|
|
حالا بر خواسته ام!
چه امید بندم در این زندگانی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:25 توسطامیر |
|
|
|
|
اصولا وقتی حرف از مطالعه و کتاب خوندن میشه همه موافقند و میتونی مطمئن باشی پیش جاهل ترین آدما هم که باشی بابت کتاب خوندن مسخره نمیشی. چند وقت پیش با چند تا از بچه ها نشسته بودیم که حرف از کتاب شد و گفتن از کتاب خوره هایی که میشناختن. بعد یکی گفت من تا حالا نزدیک دو هزار تا کتاب خوندم و اون یکی گفت که نه من دو هزارتا نخوندم ولی ۱۰00 تا را خوندم و هرکی یه چیزی گفت. منم که تو عمرم به جز قصه های حسنی و شنگول و منگول و ... اونم به زور 50 تا کتاب بیشتر نخوندم فقط داشتم به این فکر میکردم که نکنه از من بپرسند تو چندتا کتاب خوندیو آبروم بره و خلاصه تا آخرش داشتم واسه خودم آمارسازی میکردم! که خدا را شکر به خیر گذشت. به نظرم جلد دوم خیلی جالبتره به خصوص حرفهای هورم هب تو فصل 46 که قسمت هاییش را اینجا مینویسم. " جنگ را شروع کن تا اینکه ملت بر اثر ابتلای به جنگ تمام بدبختیهای خود از جمله فرعون کذاب را فراموش کند. جنگ را شروع کن تا مردم مجال نداشته باشند به چیزهای دیگر فکر کنند و از گرسنگی بنالند" "ملت احمق است و خاصیت فطری هر ملت حماقت میباشد و به جملات و کلمات برجسته که هزارها از آن بقدر یک کاه ارزش ندارد اهمیت می دهد و تصور میکند که با آن کلمات میتوان دنیا را دگرگون کرد." "هدف اصلی من اینست که بوسیله کشته شدن هزارها سرباز، دارای افتخار و عظمت شوم و ملت مرا به چشم یکی از خدایان بنگرد" "من امروز در نطق خود راجع به مشکلات آینده که در این جنگ در انتظار سربازان است چیزی نگفتم زیرا مشکلات جنگ به طور حتم خواهد آمد و لزومی ندارد که قبل از وقت مردم را که باید سرباز شوند بترسانم." "من عده ای از آشنایان را وسط جمعیت قرار دادم تا وقتی نطق من تمام می شود فریاد شادی برآوردند و برای من هلهله کنند. این هم کاریست که تمام کسانی که برای مردم نطق کرده اند به انجام میرسانیدن زیرا سادگی ملت بقدری است که شعور ندارد بفهمد آیا آنچه شنیده قابل تحسین است یا نه؟" "یک فرعون یا یک هورم هب نمیتوانند جز به قدرت و افتخار و ثروت خود به چیزی عقیده داشته باشد... ولی یک فرعون یا آمی مجبورند که برای حفظ قدرت و ثروت خود اینطور جلوه دهند که به خدایان عقیده دارند و به ملت مصر معتقدند و خاک سیاه در نظر آنها مقدس ترین کشورهاست" "هر نوع دوستی در نظر من وسیله ایست برای تقویت قدرت و ازدیاد ثروت."
پی نوشت: اینکه کلا این چیزا چه ربطی به سقراط داشت که عنوان این پست را به این نام گذاشتم خودمم نمیدونم و فعلا در دست بررسیه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 20:18 توسطامیر |
|
|
|
|
خدایا ! از ميل و حب و عشق گذر کرده ام کنون
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:9 توسطامیر |
|
|
|
|
ایستاده ام بر فراز بام خورشید را می نگرم که آهسته کوچ می کند گویی غروب دیگر زیبا نیست گویی رنگ ها به تباهی می گرایند آسمان دور از دسترس است, چون خیال شعر ها بی معنا آهنگ ها بی نوا پرستو ها عاشق نمی شوند باران تنها باران است و عشق تنها هوسی است زیبا... تنها سالی گذشت از عمری که باید بگذرد نه چشم ها قدرتی دارند نه دست ها نه لبخندها زیباست و نه قلب ها زمان می گذرد و ما بردگان این زمانیم محکومیم به بودن و زیستن مقهوریم به ماندن و دیدن و اکنون است که ادراک می کنم تلخی این روزهای غربت را.... سال ۸۶ هم داره به نیمه میرسه.تقریبا دو فصل از سال گذشته. بهاری که با غربت نبودن یه عزیز شروع شد و تابستونی که با غم از دست دادن یه عزیز آغاز شد.نمیدونم چه حکمتیه که خدا همیشه بنده های خوبش را زودتر میبره اما کاش حساب زنده ها را هم میکرد. میگن آدمها فراموشکارای خوبی هستند. نمیدونم این فراموشی کی سراغ من میاد. پاییز داره از راه میرسه. کاش زندگیمون خزونی تر از این نشه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 10:31 توسطامیر |
|
|
|
|
قرار نبود که به این زودیها برگردم اما یه شایعاتی در مورد من شنیده میشه که لازمه توضیح بدم. کاری ندارم که این شایعات چی بوده و از کجا. فقط بگم که من کاملا سالمم و هیچ اتفاق خاصی واسه من نیفتاده. از همه دوستانی که نگران من شدند ممنونم. تا بعد.....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 0:31 توسطامیر |
|
|
|
|
خوشا چو باغچه از بوی یاس سر رفتن خوشا ترانه شدن بی صدا سفررفتن سری تکان بده بالی دمی لبی حرفی چرا که شرط ادب نیست بی خبر رفتن چقدر خاطره ماندن به سینه ی دیوار خوشا چو تیغ به مهمانی خطررفتن زمین هر آینه تیر و هوا هر آینه تار خوشا به پای دویدن خوشا به سررفتن دراین بسیط درندشت چون سپیداران خوشا در اوج به پابوسی تبر رفتن چه انتظار بعیدی است بیشتر ماندن چه آرزوی بزرگی است زودتررفتن به جرم هم قدمی با صف کبوترها خوشا به خاک نشستن کلاغ پر رفتن برو برو دل ناپخته ام که کار تو نیست به بزم می سر شب آمدن ....سحررفتن نه کار طبع من است این که کار چشم شماست پی شکار مضامین تازه تر رفتن ... سعید بیابانکی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 2:30 توسطامیر |
|
|
|
|
دیر است، گالیا!
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان! دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه! دیر است، گالیا ! به ره افتاد کاروان عشق من و تو؟... آه این هم حکایتیست. اما، درین زمانه که درمانده هرکسی از بهر نان شب، دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست. امشب هزار دختر همسال ِ تو ولی خوابیدهاند گرسنه و لخت، روی خاک. زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو بر پردههای ساز، اما، هزار دختر بافنده این زمان با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان جان میکنند در قفس تنگ کارگاه از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا. وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ. در تار و پود هر خط و خالش: هزار رنج در آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ. اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک اینجا به باد رفته هزار آتش جوان دست هزار کودک شیرین بیگناه چشم هزار دختر بیمار ناتوان ... دیر است، گالیا! هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان. هنگامهی رهایی لبها و دستهاست عصیان زندگیست. در روی من مخند! شیرینی نگاه تو بر من حرام باد! بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق! بر من حرام باد تپش های قلب شاد! یاران من به بند: در دخمههای تیره و نمناک باغشاه در عزلت تبآور تبعیدگاه خاک. در هر کنار و گوشهی این دوزخ سیاه. زود است، گالیا! در گوش من فسانهی دلدادگی مخوان! اکنون ز من ترانهی شوریدگی مخواه! زود است، گالیا! نرسیدهست کاروان ... روزی که بازوان بلورین صبحدم برداشت تیغ و پردهی تاریک شب شکافت، روزی که آفتاب از هر دریچه تافت، روزی که گونه و لب یاران همنبرد رنگ نشاط و خندهی گمگشته بازیافت، من نیز باز خواهم گردید آن زمان سوی ترانهها و غزلها و بوسهها، سوی بهارهای دلانگیز گلفشان، سوی تو، عشق من!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 10:29 توسطامیر |
|
|
|
|
بعضی وقتها آدما گرچه تو دلشون هزاران نامه سر بسته دارن ولی در ظاهر ساکت و آروم به نظر میرسن...بعضی وقتها آدما برای حرف زدن هم دنبال بهونه می گردن... چرا بعضی وقتها آدما چیزی که واسشون مهمه را گاهی اوقات یادشونه گاهی اوقات نه؟؟؟ مدتیه که همیشه واسه خوشحال نبودن واسه خودم بهونه ای دارم. بهونه هایی که دیگه به تکرارشون عادت کردم یا شاید واسم لذت بخش شده باشه. بهونه هایی که با یه اشتباه به وجود میان و با یه اشتباه دیگه فراموش میشن. میگن یکی از بزرگترین نعمتهایی که خدا به بنده هاش داده فراموشیه. گرچه بعضی وفتها دردسر ساز میشه ولی خوب گاهی کمکی به آدم میکنه که از هیچکس و هیچ چیز دیگه ساخته نیست. امروز یک ماه از یک اتفاق خیلی بد میگذره. خیلی سعی کردم که فراموشش کنم. از اینکه موفق بودم یا نبودم بگذریم ولی وقتی که با خودم فکر میکنم میبینم که میخوام سالها خاطره را توی چند روز از ذهنم پاک کنم. چقدر احمقانه!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام تیر 1386ساعت 14:15 توسطامیر |
|
|
|
|
امروز تولد 2 سالگی چلچراغ بود. یادمه ۱۵ تیر 1384 با این جمله ها چلچراغ را شروع کردم: باز اینجا هستم و قرار است که بنویسم چرا که باران باریده است ... از چند سال پیش توی وبلاگهای مختلفی، موضوعات متفاوتی نوشتم. وبلاگهایی مثل آزاد، اهورا، آریانا و نسل خاموش که گرچه همشون از این وبلاگ پرمحتوا تر و پربیننده تر بودند اما واسه شخص من هیچکدوم دلچسب تر از این نیستند. به خاطر اینکه میشه گفت اینجا هرچند کم بازتابی است از روحیات خودم. گاهی از دلتنگیهام نوشتم ، گاه از خاطرات تلخ و شیرین و گاهی از اون چیزهایی که ناشی از افکارم بود. که گرچه لزوما همه این نوشته ها از خودم نبود اما میتونه مشخصه ای نه چندان دقیق از اوضاع و احوالم در این مدت باشه. در این مدت با آدمهای زیادی آشنا شدم که بخشی از خاطراتم را شکل دادند.دوستان خوبی پیدا کردم که چیزهای زیادی ازشون یاد گرفتم و گاه هرچند کم چیزهایی بهشون یاد دادم. گاهی رنجوندمشون و گاه ازشون رنجیدم. بعضی که در موارد زیادی کمکم کردند و برخی که خواه یا ناخواه جزیی از زندگیم شدند. شايد به خاطر چيزهاي ارزشمندي که بين آدمها وجود داره؛ به خاطر دوستي ها، محبتها، خاطره ها و خلاصه همه ي چيزهاي ارزشمند ماست که آدمي اجازه داشته اين چيزها رو بدونه. با وجود همه ي ناچيز بودن مون و همه ي کوچکي و به چشم نيومدن مون، چيزهايي بين ما وجود داره و چيزهايي به وجود مياريم که ارزش خيلي هاشون با همه اين بينهايت بزرگها قابل مقايسه است. و دو دور چرخيدن اين ذره به دور خورشيد، هر چند که کمتر از هيچ باشه، زمان کافي اي براي به وجود آوردن جاودانه ها براي همه ي کاينات هست. به خاطر احترامي که براي اين جاودان ها قايل هستیم، به خودم اجازه دادم که از تولد وبلاگ صحبت کنم.
از همه شما خواهش میکنم که نظر واقعیتون را در مورد من ، وبلاگ یا هر چیزی که لازم میدونید در بخش نظرات این پست بزارین. ضمنا در این پست استثنائا هیچکدوم از کامنتها پابلیش نمیشه و نظراتتون را فقط من میخونم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 12:34 توسطامیر |
|
|
|
|
|
|