تبليغاتX
چلچراغ

چلچراغ

با چلچراغ یاد تو نورانیم هنوز ...

گرگ ها خوب بدانند
گرگ ها خوب بدانند در اين ايل غريب

گر پدر مرد ... تفنگ پدري هست هنوز

گرچه مردان قبيله همگي کشته شدند ...

توي گهواره ي چوبي پسري هست هنوز

 آب اگر نيست نترسيد که در قافله مان

دل دريايي و چشمان تري هست هنوز

نویسنده: امیر ׀ تاریخ: شنبه یازدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

خدایااااااااااااااا
بازهم یه امید تازه و باز بر باد رفتن همه چیز! لعنت به این خرداد کابوس ناک. لعنت به این تابستون کذایی. چه سال بدی شده امسال واسم. نمیدونم کی قراره این شکست ها تموم بشه. دلم واسه مامان و بابام میسوزه. واسه اونا هم یه بار اضافه شدم...

نویسنده: امیر ׀ تاریخ: شنبه هفتم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

پرستو!

يكى بود، يكى نبود، يه روزِ بَد

يه پرستو تو آسمون پر مى‌زد

خسته شد و نگاهى كرد به پايين

پراشو وا كرد و اومد رو زمين

تو سرزمين اون روزا آروم نبود

همه جا ديده مى‌شد خونِ كبود

چكه‌هاى خون رو زمين پدا بود

پرستو ديد جُلوش پر از دعوا بود


اومد جلو، ديد چند تا گربه با سنگ

هِى مى‌زنن به بال كفتَرا چنگ

مرغابى‌ها چِشاشونو تر مى‌كنن

گُرگا هم اونا رو پرپر مى‌كنن

كبوترا رو سبزه‌ها مى‌اُفتن

با جيك‌جيك از قفس شكوه مى‌گفتن 

كه ناگهان تير سياه برون شد

به هدف خورد و سبزه‌ها گل‌گون شد

همه جا سرخ، دل پرستو لرزيد

خواست هم‌دم كفتَرا شه، مى‌ترسيد

آخه مامان و باباش تو آسمون

نشستن چشم به راه دخترِشون

ولى اون كه نمى‌تونست بشينه

همين‌جور بى خيال آروم بگيره

پس جيكى زد وگفت:" آهاى زورگوها

چرا مشت مى‌زنين به پَرّنده‌ها؟ "

ميون خس و خاشاك چند تا شيدا،

از پرستوها شده بودن جدا

جيك مى‌زدن، ماجرا رو مى‌ديدن

صداى اين پرستو رو شنيدن

اومد جلو، سينه‌هاشو سپر كرد

جيكى زد و زورگوها رو خبر كرد

گفت:" نمى‌ترسيم چون خدا بزرگه "

يكى از گربه‌ها تيرى به در كرد

به سينه‌ى پرستو خورد و افتاد

از درد آهى كشيد و ناله سر داد

پرنده‌ها يه دسته اى جَم شدن

دور پرستو اومدن خَم شدن

پرستو راه نفسِش بند اومد

خواست كه پاشه ولي سرش درد اومد

پرنده‌ها جيغ مى‌زدن هم‌چو باد

يكى هم به پرستو نفس مى‌داد

رو سينه‌ى پرستو پر زِ خون بود

پَرو بالش شده بود سرخ و كبود

يكى انبوهِ خونو كنار مى‌زد

يكى داشت گريه مى‌كرد، هوار مى‌زد

اشك تو چِشِ پرنده ‌ها حلقه بود

هر چى تلاش مى‌كردن بى‌فايده بود

خون از تنِ پرستو زد فوّاره

نفس نداشت كه ديگه تاب بياره

با چشماى ناز و پاكِش خيره بود

دنيا جلو چِشاش ديگه تيره بود

يكهو همه ديدن كه اون آروم شد

همين‌جورى باز بود چِشاش، تموم شد

پرنده‌ها گريه و زارى كنون

شد همه جا يادِ پرستو و خون

يكى از اون پرنده‌ها كه جنگيد،

اومد جلو پرستوى عشقو ديد،

يكى از اون پرنده‌ها من بودم

يادِ پرستو، همه تار و پودم

هنگام مرگ، چشماى ناز و معصوم

هميشه يادم مى‌مونه، اى مظلوم

چشمايى كه كنده بودو داشت مى‌رفت

چه مظلوم از زندگى داشت چشم‌مى‌بست

پرستو! كاش وقتى كه مى‌جنگيدم،

جاى تو من به لاله مى‌غلتيدم

به جونِ اون چِشاى ناز و معصوم

همون زمان كه جون مى‌داد چه آروم

به اون چِشات حتّى اگه بميرم،

نمى‌گذرم، خونِتو پس مى‌گيرم

نویسنده: امیر ׀ تاریخ: یکشنبه یکم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

از جلو نظام. خبردار!
باز وقت رفتن شده

این چند روز که خونه بودم قدر اون چیزایی که قبلا نمیفهمیدمو داشتم. حیف که زود گذشت! 

نویسنده: امیر ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ׀ موضوع: ׀

قصه تنهایی

قصه تنهایی رو هزاران بار نوشتن...
دور بودن..ندیدن...نشنیدن
صدای خاموش  زنگ sms  و بوقهای بریده بریده ای که از توی گوشی تلفن یه بار دیگه نا امیدت میکنه

چراغ خوابالوی I D  هم انگار چیزی واسه گفتن نداره...انگار همه لال شدن!!!
تمومه پنجره ها خاموشه...و بیرون سرد و وحشی


قصه تنهایی رو هزاران بار گفتن....
واسه همین گفته بودم که منو یه کم دوست داشته باشی اما طولانی
تا یه جوری بشه تنهایی رو طاقت اورد
یه بار هم  که شده حرفامو گوش کن و از ته دل نفرینم کن
به خاطره تمومه نتونستنهای همیشگی...به خاطره همون چیزایی که خودت میدونی
نفرینم کن...


قصه تنهایی رو هزاران بار شنیدن...
انگار هر کی قصه تنهایی خودش رو واسه نوشتن و گفتن  داره اما گوش واسه شنیدن همیشه کمه....از بس این قصه ها تکراریه
تو یه جور تنهایی من یه جور....خوبه که تنهایی هامون رو قسمت کنیم؟
هوا مثل دل آدما سرد شده...اما هنوز چشات بارونیه!!!


کاش میتونستم قصه تنهایی تو رو بنویسم
این بهونه خوبیه که به خاطره همه  نتونستنهام نفرینم کنی........
حالا دوباره کی می یای تا بازم از تنهایی هامون بگیم؟
قبول نداری که "انتظار" کشنده ترین کلمه ست؟

نویسنده: امیر ׀ تاریخ: جمعه سوم آبان 1387 ׀ موضوع: ׀

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد!

وجودم تنها یک حرف است و زیستنم تنها گفتن همان یک حرف.

اما بر سه گونه :سخن گفتن و معلمی کردن و نوشتن.

آنچه تنها مردم می پسندند: سخن گفتن. و آنچه هم من و هم مردم : معلمی کردن.

و آنچه خودم را راضی می کند و احساس می کنم که با آن نه کار که زندگی می کنم : نوشتن!                                                         (دكتر علي شريعتي)

من نیز دوباره خواهم نوشت هرآنچه را که نخواهم گفت.

و در این نوشتن به یاری تمام شما دوستان عزیز نیازمندم

 

نویسنده: امیر ׀ تاریخ: سه شنبه نهم مهر 1387 ׀ موضوع: ׀

هوای قلب من بی عشق تو طوفانی و ابریست

                         و میگیرد دلم زین لحظه های سرد و بارانی

دلم تاریک ظلمانی ست دور از چشم زیبایت

       بتاب ای چلچراغ عشق در شبهای ظلمانی

نویسنده: امیر ׀ تاریخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ׀ موضوع: ׀

اکنون که برخواستم!

حالا بر خواسته ام!
چه ها می بينم؟
چه دنيايی است!چه زمينی چه آسمانی....!
ديگر زمينی نيست و همه آسمان است !
هستی سردری است آبی رنگ ! ملکوت فرود آمده است ! ماورا پرده بر انداخته است! آسمان بهشت بر چشمهای مجذوب من به لبخند بوسه می زند. آسمان های عرش خدا در قطره گرم اشک من غوطه می خورد ....
چه آسمانهايی !
به پهنای عدم ! به جلال خدا! به گرمای عشق! به روشنايی اميد ! به بلندی شرف! به زلالی خلوص! به آشنايی انس به پاکی شکوه زيبا و مهربان دوست داشتن...!
چه می گويم؟
کلمات تنبل و عاجز و آلوده را کجا می برم؟ خاموش شويد ای کلمات ! از چه سخن می گو ييد؟
و من اکنون در آستانه دنيايی ايستاده ام که در برابرم آنچه از آن دنياي خورشيد و خاک و زندگی به چشمم می آ يد سکوت است و بس....


چه امید بندم در این زندگانی
که در ناامیدی سرآمد جوانی
سرآمد جوانی و مارا نیامد
پیام وفایی ازاین زندگانی
بنالم زمحنت همه روزتا شام
بگریم زحسرت همه شام تاروز
توگویی سپندم براین آتش طور
بسوزم ازاین آتش آرزوسوز
بود کاندرین جمع ناآشنا
پیامی رساند مرا آشنایی ؟
شنیدم سخن ها زمهرو وفا لیک
ندیدم نشانی زمهر و وفایی
چو کس بازبان دلم آشنا نیست
چه بهترکه از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرانیست همدرد بهتر
که ازیاد یاران فراموش باشم
ندانم درآن چشم عابد فریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست ؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگر سوز ازچیست ؟
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بیقرار که آرام گیرد ؟
ندانم که از بخت بد آخر کار
لبان که از آن لبان کام گیرد ؟

نویسنده: امیر ׀ تاریخ: دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ׀ موضوع: ׀

سقراط

اصولا وقتی حرف از مطالعه و کتاب خوندن میشه همه موافقند و میتونی مطمئن باشی پیش جاهل ترین آدما هم که باشی بابت کتاب خوندن مسخره نمیشی. چند وقت پیش با چند تا از بچه ها نشسته بودیم که حرف از کتاب شد و گفتن از کتاب خوره هایی که میشناختن. بعد یکی گفت من تا حالا نزدیک دو هزار تا کتاب خوندم و اون یکی گفت که نه من دو هزارتا نخوندم ولی ۱۰00 تا را خوندم و هرکی یه چیزی گفت. منم که تو عمرم به جز قصه های حسنی و شنگول و منگول و ... اونم به زور 50 تا کتاب بیشتر نخوندم فقط داشتم به این فکر میکردم که نکنه از من بپرسند تو چندتا کتاب خوندیو آبروم بره و خلاصه تا آخرش داشتم واسه خودم آمارسازی میکردم! که خدا را شکر به خیر گذشت.  این شد که مدتیه من به شدت کتاب خون شدم و فعلا هم بعد از 5-6 سالی که جلد اول سینوهه را تموم کردم مشغول خوندن جلد دوم هستم.

به نظرم جلد دوم خیلی جالبتره به خصوص حرفهای هورم هب تو فصل 46 که قسمت هاییش را اینجا مینویسم.

 

" جنگ را شروع کن تا اینکه ملت بر اثر ابتلای به جنگ تمام بدبختیهای خود از جمله فرعون کذاب را فراموش کند. جنگ را شروع کن تا مردم مجال نداشته باشند به چیزهای دیگر فکر کنند و از گرسنگی بنالند"

 

"ملت احمق است و خاصیت فطری هر ملت حماقت میباشد و به جملات و کلمات برجسته که هزارها از آن بقدر یک کاه ارزش ندارد اهمیت می دهد و تصور میکند که با آن کلمات میتوان دنیا را دگرگون کرد."

 

"هدف اصلی من اینست که بوسیله کشته شدن هزارها  سرباز، دارای افتخار و عظمت شوم و ملت مرا به چشم یکی از خدایان بنگرد"

 

"من امروز در نطق خود راجع به مشکلات آینده که در این جنگ در انتظار سربازان است چیزی نگفتم زیرا مشکلات جنگ به طور حتم خواهد آمد و لزومی ندارد که قبل از وقت مردم را که باید سرباز شوند بترسانم."

 

"من عده ای از آشنایان را وسط جمعیت قرار دادم تا وقتی نطق من تمام می شود فریاد شادی برآوردند و برای من هلهله کنند. این هم کاریست که تمام کسانی که برای مردم نطق کرده اند به انجام میرسانیدن زیرا سادگی ملت بقدری است که شعور ندارد بفهمد آیا آنچه شنیده قابل تحسین است یا نه؟"

 

"یک فرعون یا یک هورم هب نمیتوانند جز به قدرت و افتخار و ثروت خود به چیزی عقیده داشته باشد...  ولی یک فرعون یا آمی مجبورند که برای حفظ قدرت و ثروت خود اینطور جلوه دهند که به خدایان عقیده دارند و به ملت مصر معتقدند و خاک سیاه در نظر آنها مقدس ترین کشورهاست"

 

"هر نوع دوستی در نظر من وسیله ایست برای تقویت قدرت و ازدیاد ثروت."

 

پی نوشت:

اینکه کلا این چیزا چه ربطی به سقراط داشت که عنوان این پست را به این نام گذاشتم خودمم نمیدونم و فعلا در دست بررسیه.

نویسنده: امیر ׀ تاریخ: دوشنبه هفتم آبان 1386 ׀ موضوع: ׀

شب قدر

خدایا !
    آغاز هر دیداری و گفتاری سلام است و تو هر چند معنای مطلق حضوری، ولی از باب غفلت گاه‌گاهم، سلام.
    رحیما !
    سرگردان و حیرانم چون گمگشته‌ای که در یک میدان دوان دوان در پی هیچ می‌دود و از این گمان فقط خستگی و ناامیدی، توامان نصیب دارد و تو هرچند علت العللی و غایت الغایات، ولی از باب جهل بسیارم، دریاب.
    غفورا !
    هر کس به مهمانی می‌رود، در دست چیزی می‌گیرد و هر نفسی از من می‌رود، قدمی به میهمانی تو نزدیک می‌شوم. روزی غصه دستان خالی را می‌خوردم و حالا شرمنده کوله بار تباهی هستم و تو هرچند شاهد و شاکی و قاضی هستی، ولی ازباب پشیمانی و ندامتم، بگذر

از ميل و حب و عشق گذر کرده ام کنون
    وز حسرت لقآى تو ام غرق در جنون
    افسوس ذره ام و نازل به خاک درد
    کاش از صداي تو پر گردد اين سکون

نویسنده: امیر ׀ تاریخ: سه شنبه دهم مهر 1386 ׀ موضوع: ׀

درباره وبلاگ

در بغل می گیرم امشب زانوان خویش را
می کشم ازسینه بیرون هم زبان خویش را
پاسخم درکوهسارناله جزپژواک نیست
با که باید گفت درد بیکران خویش را ؟
موسم افسردن احساس درقطب زمان
می فروزم اشک های مهربان خویش را
در کویرآرزو سیراب ازموج سراب
جسته ام در ناامیدی سایبان خویش را
با مرورخاطرات زندگی درهرغزل
می نویسم با صداقت داستان خویش را


لینکدونی

جستجوی مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to chelcheragh.Blogfa.com / Theme by: iTheme